در هر سفرم به تهران، یه فالی از دخترهای دست فروش می خرم...دو تا بچه بودن، دو تا خریدم،یه دختر دیگه پررو بازی در آورد، نخریدم...توی نمازخونه، بچه فال فروش، فحش بالای ۱۸ سال، مادر جنده، توله سگ، این دزده، موبایل خانمه را دزدید، بعد منا برده پیش مامور و گفته من دزدیدم......اومد و از چندین خانم موبایل خواست... کسی بش نداد...بش بدم یا ندم؟!بهزاد می گفت آدم ها را قضاوت نکنید... بچه ها شبکه عصبی شون توی کودکی شکل می گیره... ترس و قضاوت روی نوع شکل گیری ما موثره...فاطمه گفت: بچه هایی که در شرایط سخت رشد کردند و این شبکه های عصبی شون شکل گرفته، چقدر سخته دوباره شبکه های جدید ایجاد کنند...و کلاس را غصه گرفت...گفت: موبایلت را بم می دی زنگ بزنم؟گفتم: به کی؟گفت: به بابام.با لبخند و اطمینان گفتم: بلهگوشی را دادم به دستش ولی آماده باش بودم که اگه خواست بدزده، خفتش کنم...پرسیدم: چند سالتهگفت: ۸ سالهم سن روشنا ست... به باباش گفت، ۳۰۰ تا فروختم، ۱۲ تا مونده، ۱۰ تا دیگه اش را هم بفروشم می یام... تا ۹ می یام...شروع کردم به حساب کتاب فروشش!!!گفتم: دستمال کاغذی میفروشی؟ فکر می کردم فال می فروشی... گفت: فال هم می فروشم. می خوای؟گفتم: نه، امروز دو تا خریدم.گفت: بیا، باشه برای اینکه گوشیت را بم دادی...یکی اش افتاد در... خواست در بیاره که انتخاب کنم، گفتم: همین را می خوام...خواست بده بش گفتم: تو خیلی مهربونه. مرسی. بوس بوس و دو تا بوس هوایی براش فرستادم...به دستاش بوسه زد و برام فرستاد و رفت.دلم پر کشید برای رشدش...فالش را باز کردم؛ اسم شعرش بود
پیام معشوقه...پا شدم برم، خانم کناریم نمازش که تموم شد گفت: فالش خوب بود؟ من خواهرم مشکل داشت می خواستم براش فال بگیرم...گفتم: شما که نمی دونید توش چی نوشته، مدیران دولتی قابل احترام...
ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 16:58